حكيم ابوالقاسم فردوسى
407
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
سپاه گران پذيره شد . گشتاسب به ديدار پدر از اسب فرود آمد . بر او نماز برد ، و شاه وى را تنگ در بر گرفت . به شادى بازگشتن او جشنى با شكوه آراست امّا در نهان دلش با نبيرگان سياوش بود . گشتاسب چون دانست كه مهرِ شاه پيوسته به شاهزادگان است دگر باره آهنگ سفر كرد . در شبى تيره قباى زربَفت چينى پوشيد بر تاجش پر هماى آويخت از دينار و گهر چندان كه به كار بود برگرفت و تنها رو به راه روم نهاد . چون شاه از رفتن پسرش آگاه شد زرير و همهء بخردان را نزد خود خواند ، و از آنان چارهگرى خواست . موبد جواب داد : به بالا و فرهنگ و ديدار و هوش * چنو نامور نيز نشنيد گوش جز از پهلوان رستم نامدار * به گيتى نبينيم چون او سوار رسيدن گشتاسب به روم از هر سو بايد كسانى را به جستجوى او بفرستى ، و چون بازگشت پادشاهى را به وى سپارى . لهراسب چند تن از بزرگان را هر كدام از سويى در پى گشتاسب فرستاد ، اما همه نوميد بازگشتند . شهزاده چون به شهر روم رسيد يك هفته در جستجوى كار گِردِ شهر گشت تا پيشهاى و جايى مناسب بيابد . نَستار گلهدار قيصر را ديد و به او گفت : اگر مرا به يارى و خدمتگرى بپذيرى ترا به كار آيم . نَستار گفت : تو در اين شهر غريب و بىپايمردى چگونه گلهء اسبان را به ناآشنايى سپارم . گشتاسب غمگين گشت و به خود گفت : هر كس كه سر از فرمان و رضاى پدر بتابد سزايش همين است . چون به شهر باز گشت گذارش به بازار آهنگران افتاد . بر دكّان بوراب كه نعل ساز اسبان قيصر بود گذشت . بوراب سى و پنج شاگرد داشت ، كه همه از بسيار زدن پتك بر سندان رنجه شده بودند . گشتاسب ديرزمانى در دكان آهنگر درنگ كرد . بوراب وى را به شاگردى پذيرفت ، و به كار زدن پتك گماشت . گشتاسب چنان بنيرو پتك را بر سندان كوبيد كه سندان شكست . بوراب به نرمى و مدارا وى را از نزد خود راند .